یک بمب ساعتی در خیابان قدم میزند
#
قشنگ است چشم تو
مثل پرده
که نبینم ارتفاع افتادن ام را
ناموزونی دردهام را
بی خط کش نگاه کن
بگذار توی پرانتز
به یکدستی متن برنخورد
دردم را بلندگو نبودم
هدفونی برای گوش خودم
حالا یک آهنگ عاشقانه
در آفتاب خیابان
با صورت چروک
پس وقت گلِ کی می آیی؟
#
یک بمب ساعتی
به ساعت مچی اش نگاه میکند
تیر ۸۳
عكس در ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1387   توسط میثم آزاد
|
وقتی یک درخت را بغل می کنم
ـ یک درخت بید معمولی
که هیچ هم مجنون نیست ـ
حواسم نیست
یک دسته گل سفید
آنجا روی نیمکت های زرد
دارد میپلاسد
این آخرین درختی ست که بغل میکنم
آخرین جمله ای که مینویسم
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1387   توسط میثم آزاد
|
هنوز پرت نشده ام
با اینکه هر پله پرتگاهی ست
از تو
+ نوشته شده در چهاردهم شهریور 1387   توسط میثم آزاد
|
۱
ابرها را
که نمیبارند
باد نمیآید
ببرد
دریا
انعکاسی باشد
از آفتابی
که غروبش را
تماشا میکردیم
۲
سوار ابرها
دوست دارم
با باد
بیایم بالای سقف خانه ات
ببارم
عكس در ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم شهریور 1387   توسط میثم آزاد
|
طبق قرارمان
خلاف عقربه های ساعت
دور میدان
از سرگیجه
نفس زنان
بیفتیم
رو به آسمان
دعا کنیم
برای باران
+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387   توسط میثم آزاد
|