تبليغاتX
نفس بکش لعنتی

نفس بکش لعنتی

وبلاگ سابق میثم آزاد


وقتی یک درخت را بغل می کنم
ـ یک درخت بید معمولی
که هیچ هم مجنون نیست ـ
حواسم نیست
یک دسته گل سفید
آنجا روی نیمکت های زرد
دارد میپلاسد
این آخرین درختی ست که بغل میکنم
آخرین جمله ای که مینویسم

 


پ ن: در دفترچه ی جدیدم نوشته هایم را نفس بکشید
+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


هنوز پرت نشده ام
با اینکه هر پله پرتگاهی ست
از تو

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


۱
ابرها را
که نمیبارند
باد نمیآید
ببرد
دریا
انعکاسی باشد
از آفتابی
که غروبش را
تماشا میکردیم

۲
سوار ابرها
دوست دارم
با باد
بیایم بالای سقف خانه ات
ببارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


طبق قرارمان
خلاف عقربه های ساعت
دور میدان
از سرگیجه
نفس زنان
بیفتیم
رو به آسمان
دعا کنیم
برای باران
+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


سرم هی دارد گیج میروم. گیج میخورم. بسته اندم به آمپول و قرص. دیگر حوصله ی این بخش شلوغ پر از دیوانه را ندارم. دیوانه از قفس پرید. با بازی جک نیکلسون!


اشیای بی جان؟ از چه چیز صحبت میکنی؟ من که اینجا حتا یکی اش را هم ندیده ام. اگر جان نداشتند که مرده بودند. مثلن همین یخچال که تازه روشن شد. دارد میگوید اسم مرا توی نوشته ات بیاور. واقعن که بعضی ها چقدر عاشق شهرتند!


پنجره بدهید. یک پنجره کافی ست.


الآن خوابم نمی آید. نمی آیی به خوابم. تصویرت را نه. خودت را میخواهم. چرا نیست؟ چرا نیستی؟ نیست شده ای از جلوی چشم هام. هست باش. هستی باش. هستم هستی باش.


ببین خدا دارد باران میبارد. چیزی شبیه خالی است سالن انتظار بیمارستان. چیزی شبیه معجزه است تو که فردا اینجا باشی... ثانیه شمار لعنتی زود باش هل بده دقیقه شمار را. زود باش دقیقه شمار لعنتی هل بده...


جورابم را خواستم بپوشم. بوی بدی میداد. حالا بوی سیب میدهد. دارد روی شوفاژ خشک میشود.


بیست سال و هفتاد و یک روز مثلن زندگی کرده ام. مثلن. گند زده ام به هر چی زندگی. حالم با گوش دادن این آهنگ نی هم خوب نمیشود.


پا میشوم میروم دو دقیقه تلویزیون میبینم آنوقت می آیم یک ستون روزنامه میخوانم بعد میگیرم میخوابم بعد بلند میشوم راه میروم بعد...


دیشب تختم تبدیل شدبه کشتی. به اتوبوس و به وسایل نقلیه ای که مرا به مرکز جهان میرساندند. صبح شد و تختم تبدیل شد به تخت.


امروز ـ با همین که الآن آمد ـ هفتمین عطسه ای ست که نمرده ام. این یک مرخصی ست که بروم تعطیلات. گور پدر دفتر خاک خورده و شعر های تنهایی.


دراز . خمیازه . انتظار . چیزهایی که دیگر نمیکشم. میخواهم بدوم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


يك ليوان چاي كنار ليوانم سرد ميشود. دوباره تنهاترم و حرف ميزنم با خودم: پـَلا! همه چيز با پنجاه درصد احتمال خوب است. حتا همين تازگي كه تنهاترم و تازگي ندارد. در پنجره يادم نيست نفس بكشم. من چشم هايم را لازم دارم. لطفن آنها را تيز كرده و برايم بفرستيد.
چاي حاضر است. اما كسي پيدا نميشود براي خوردن چاي. نميدانم كجاي نقشه. شايد توي يك دست لباس ساده و نسبتن شيك از كنارم رد شده اي. شايد توي اتوبوس كنارم نشسته اي. شايددر صف بانك پشت سرت ايستاده ام يا در پياده رو به تو تنه زده باشم. اما حالا تنها چاي خوردن با قندهاي مكعب مجازات من است. براي فراموش كردن فردا كه - پس كي؟ - مي آيي.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط میثم آزاد  | 


- احتمال جنگ آقا!
به نظر شما چند بار است؟
ـ نتیجه ی انتخابات آینده را
چه طور میبینید؟
لبخند میزنی
ما در خانه های نود و نه ساله
از سینمای خانگی
لم داده روی راحتی
میبینیم تکیه داده ای
به دیوار سیاه
لبخند میزنی
دور میشوی
ناپدید میشوی
هزارسال دیگر
+
فردا پخش میکنند تو را
 CNN و BBC
زنده

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط میثم آزاد  |